تبلیغات
نوشته های شخصی پسرک تنها - مطالب مهر 1387
نوشته های شخصی پسرک تنها

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

.....

انهایی كه رنگ پریدگی پاییز را دوست ندارند . نمی فهمند كه پاییز همان بهار است كه عاشق شده است

زندگی

   زندگی یک آرزوی دور نیست؛ 
    زندگی یک جست و جوی کور نیست
   زیستن در پیله پروانه چیست؟
زندگی کن ؛ زندگی افسانه نیست
گوش کن ! دریا صدایت میزند؛
هرچه ناپیدا صدایت میزند
جنگل خاموش میداند تو را؛
با صدایی سبز میخواند تو را
زیر باران آتشی در جان توست؛
قمری تنها پی دستان توست
پیله پروانه از دنیا جداست؛
زندگی یک مقصد بی انتهاست
هیچ جایی انتهای راه نیست؛
این تمامش ماجرای زندگیست...

بدون شرح....

در کشور عشق هیچ کسی رهبر نیست                هیچ شاهی به گدا سرور نیست.

هر کسی همنفسم شد دست آخر قفسم شد

                                                               من ساده به خیالم که همه کار و کسم شد

می نویسم از عشق ، تا تن کاغذ من جا دارد، با تو از اوج غزل خواهم گفت گریه،این گریه اگر بگذارد

گاهی وقتها حرفهایی هست که نمی شه زد باید نوشت.خیلی ها دور و برشون خیلی خالیه هیچ کس رو ندارند اما خیلی هم زبون دارند بعضی ها هم مثل من دورشون خیلی پر اما جز خدا همزبونی ندارند  . یادمه یه بار یه مسئله ی خیلی مهم (حد اقل واسه خودم) رو به یکی از به ظاهر نزدیکترین کسام گفتم آن چنان عکس العملی نشون داد که نه تنها تصمیم گرفتم دیگه چیزی رو به کسی نگم بلکه فهمیدم نه بابا ما فرسنگها با هم فاصله داریم الان هم اگه می بینید دارم مینویسم واسه اینه که اگر ننویسم دیوونه میشم حد اقل این جوری دلم رو خوش می کنم که دارم با یکی حرف هام رو میزنم

 عشق چو آید می برد عقل و دل فرزانه را            دزد عاقل می کشد اول چراغ خانه را

آره دوستان اینجور وقتهاست که دوست دارم یه داداش یا حداقل یه خواهر همسن داشتم

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم.

باید امشب بروم،

           باید امشب چمدانی را که به اندازه تنهایی من جا دارد بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست.

به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.

تا بعد........

عشق و ازدواج

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاوراما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید:چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا كردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم

استاد گفت: عشق یعنی همین

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟

استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم

استاد باز گفت:ازدواج هم یعنی همین

البته سو تفاهم پیش نیاد من پر پشت ترین خوشه رو پیدا کردم  اما .............

شقایق دهقان

شقایق دهقان

متولد: 4 اسفند 1357

محل تولد: لان گسین آلمان

من در روز چهارم اسفند ماه سال 1357 درست سه ماه قبل از اینکه برای اولین بار سوار هوا پیما بشم, در یکی از شهر های کوچک دانشجوی آلمان به اسم لان گسین به دنیا آمدم و بعد از سه ماه در لوایل سال 1358 که مصادف شد با اتمام تحصیلات پدرم, وقوع انقلاب, آغاز دلتنگی های مادرم و هفت ساله شده خواهر بزرگم ما به کشور بازگشتیم و به دلیل کار پدرم به مدت 6 سال در شمال کشور ساکن شدیم و

من , خواهر بزرگترم و خواهر و برادر کوچکترم که در همان شهر های شمال کشور به دنیا آمدند و به خوانواده ما پیوستند دوران کودکیمان را تا قبل از مدرسه رفتن من در فضایی خوش و آرام گذراندیم و بعد از 6 سال, خانواده 6 نفری ما به تهران آمد و در تهران ساکن شد و من به مدرسه رفتم .

سالهای بین اول ابتدایی تا گرفتن دیپلم ساده ترین, سطحی ترین و بی دغدغه ترین سالهای زندگی من بود . بدون هیچ اوج و فرودی. مثل یک شاگرد خوب, مودب و سر به زیر و هیجان انگیز ترین قسمت سالهای تحصیلی من شرکت در برنامه های ورزشی و فرهنگی بین مدارس بود!
تا اینکه در تابستان سال 1374 زمانی که هفده سالم بود برای گذراندن اوقات فراغت در یکی از کلاسهای عروسک گردانی فرهنگسرای امیر کبیر ثبت نام کردم و با فضای تازه ای آشنا شدم که خیلی لذت بخش تر از فضای یکنواخت , تکراری و بی هیجانی بود که تا آن زمان داشتم .فضایی که آدم را وادار به فکر کردن و ایجاد خلاقیت می کرد و دو سال بعد, همزمان با امتحانات نهایی سال چهارم دبیرستان از طرف معلمی که در آن کلاس با هم آشنا شده بودیم به یک گروه تئاتر عروسکی که برای جشنواره عروسکی آماده می شدند معرفی شدم و آغاز به کار کردم .
صحنه, اجرا و تماشاچی بی نظیر بود . کار کردن با عروسکهای نمایشی رو دوست داشتم . بنابراین به دیپلم ریاضی که گرفته بودم هیچ اهمیتی ندادم و تصمیم گرفتم با تمام تلاشم به این رشته ادامه بدم . اما آن اجرا . اولین و آخرین تجربه تئاتر عروسکی من شد .
از طریق یکی از همان همکارهای گروه تئاتر عروسکی به خانم گلچهره سجادیه که مشغول تشکیل یک گروه تئاتر بود و اجرای نمایش بود معرفی شدم و همکاریم با آن گروه شروع کردم .
فضایی جدی تر , سنگین تر , پیچیده تر و عجیب , خیلی عجیب . سه ماه تمرین و دوماه اجرا .
پنچ ماه کار کردن با یک گروه حرفه ای تئاتر با عث شد تا پیش خودم قسم بخورم که تا آخر عمرم به کار تئاتر ادامه می دهم و همزمان و بازهم طریق یکی از همکاران همان تئاتر عروسکی به یکی از تهیه کننده های گروه کودک تلویزیون معرفی شدم و کار نوشتن من آن برنامه را هم شروع کردم و پیش خودم فکر کردم خب می توانم هر دو کار را با هم انجام بدهم . بازی در تئاتر و نوشتن برای تلویزیون . اما بازی در سریالهای تلویزیونی , هرگز !
طولی نکشید که یکی از همان کارگردانهای گروه کودک تلویزیون , اجرای من را در آن نمایش دید و به من پیشنهاد بازی در سریالش را داد و من بعد از دو هفته تردید پذیرفتم !
کارم را در تلویزیون با فعالیت در گروه کودک آغاز کردم و شدم عضو جدایی نا پذیر خانواده تلویزیونی ها . در این بین در دو کار سینمایی هم بازی کردم زیر نور ماه و نقش کوتاهی در فیلم سیندرلا و بعد بلافاصله به آغوش تلویزیون بازگشتم .
زندگی در کنار خانواده ای که بسیار زیاد دوستشان داشتم و شغلی که با اشتیاق و علاقه دنبال می کردم به بهترین نحو می گذشت .
تا اینکه در پائیز سال 1381 اتفاق عجیبی افتاد . بستن یک قرار داد جدید و بازی در سریال طنز هر شبی به اسم "پاورچین" و آشنا شدن با .....
از قبل می شناختمش, دو سه سالی بود . اولین آشنائیمان در یک برنامه ترکیبی بود به اسم گلخونه برای شبکه جام جم . سه سال قبل از پاورچین و بعد از آن چند کار نصفه و نیمه که هیچکدام به مرحله تولید و پخش نرسید .
اما این بار فرق می کرد .
مهراب قاسم خانی . همکار خوب و خوش اخلاق و صمیمی من . دیگر فقط یک همکار نبود . خیلی عجیب بود یه حس عجیب ... یه حسی مثل تفاهم و همفکری و اشتراک .
الان هم که چند ماه از زندگی مشترک من با آن همکار خوب و خوش اخلاق و صمیمی می گذرد . بار ها شده که خاطراتمان را با هم مرور کردیم و هر دوی ما حداقل از طرف خودم می گویم . خدا را شکر می کنم که همه خوشبختیهای دنیا را یک جا به من هدیه کرده است

عشق و دیوانگی

عشق و دیوانگی

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند ،خسته تر و كسل تر از همیشه ناگهان ذكاوت ایستاد و گفت:بیایید یك بازی بكنیم، مثلا قایم باشك. همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد: من چشم می گذارم و از آنجایی كه هیچ كس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع كرد به شمردن...یك.....دو....سه....همه رفتند تا جایی پنهان شوند!
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان كرد،خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.اصالت در میان ابرها مخفی گشت. هوس به مركز زمین رفت. دروغ گفت:زیر سنگی پنهان می شوم،اما به ته دریا رفت طمع داخل كیسه ای كه خودش دوخته بود مخفی شد.و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه.....هشتادویك همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان كردن عشق مشكل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج....نود و شش...نود و هفت.هنگامی كه دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یك بوته گل رز پنهان شد دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام و اولین كسی را كه پیدا كرد تنبلی بود،و لطافت را یافت كه به شاخ ماه آویزان بود.دروغ ته دریاچه هوس در مركز زمین یكی یكی همه را پیدا كرد به جز عشق او از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه كرد: تو فقط باید عسق را پیدا كنی و او پشت بوته گل رز است. دیوانگی شاخه چنگك مانند را از درختی كند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رزفرو كرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میا انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او كور شده بود.دیوانگی گفت من چه كردم. من جه كردم.چگونه می توانم تو را درمان كنم، عشق پاسخ داد :تو نمی توانی مرا درمان كنی اما اگر می خوهی كاری بكنی راهنمای من شو و اینگونه است كه ازآن روز به بعد عشق كور است و دیوانگی همواره در كنار اوست

پشیمانی.........

پشیمانی

"در ایامی که صاف و ساده بودم"

به فکر درس و مشق افتاده بودم

همیشه جــــزوه ای انــدر بَرَم بودسرم لای کتــــــــاب و دفترم بود
همـــــــه درها به رویم بسته بودم ز خرخــــوانی شدیداً خسته بودم
ز خواب و از خوراک افتاده بودم

بـــــه بَربَچ پاســــخ رد داده بودم

خـــــریٌت کرده بودم بیش در بیشپراندم از خــودم بیگانه و خویش
بــه عشقم اس ام اس دیگر نــدادمجگــرخون می شوم افتد چو یادم
نمــــودم دَس بسر،عشق نهــــــانمدلیـــــــــــــل این حماقـت را ندانم
موبایلـــــــــــم را همیشه آف کردم

حسابی خر شدم من گــــاف کردم

زدم بر کـــــــــامپیوتر چهار تکبیرنمـــــــودم قهر با آهنگ و تصویر
نکــــــردم رایت آهنگ جـــــدیدیشکستم رایتر و دستـگاه وسی دی
ز خود ضبط خَفـَن را دور کــــردمبه شدت خویش را سانسور کــردم
نه در فکــــــــــــــر کانال ماهوارهنمودم جمــــع دیشش را دوبـــــاره
ز فکــــــــــرم دور شد لیلا و اندیفراموشــــــــــم بشد آهنگ سندی
برفت از یاد آهنگ متــــــــــــالیکندیدم فیلــــــــم های خوب و آنتیک
ز اینترنــت شدیداً دور گشتـــــــــمچو خود می خواستم مجبور گشتم
ز وبگـــــــردی نمودم ترک عادتز بیخوابی بکـــــردم خویش راحت
ز چت کردن نمودم توبه ای سختخیالــــــم شد کمی آسوده و تخت
بکردم آی دی او را فـــــــــراموشنمــــودم لامپ خود را باز خاموش
نکـــــردم هیچ ایمیلی دگـــــــر بازخریٌت را نکـــــــردم باز آغــــــــاز
کشـــــــــاکش بود در اعماق جانـمکسی آگـــــــه نمی شد از نهانـــم
خـــــلاصه خویش را محدود کردمره ابلیس را مســـــــدود کــــــــردم
سر ساعت به پـــــای کــــــار بودم

ز صبح تــــــــا نیمه شب بیدار بودم

نمـــــــــــودم در شگفت افراد خانهندادم دست خویشــــانم بهـــــــــانه
دگـــــــر بهر غذا کی داد کـــــــردمبرای شــــام کی فریـــــــــاد کــردم
شدم راضی به خــــــــــامه با مربانبودم دیگــــــر اندر فکـــــــــر پیتزا
هرآنچه مــــــادرم می پخت خوردم دگـــــــر من آبـــــــــرویش را نبردم
همــــــــــــه گفتند بَه بَه چه جوانیخـــــــــدا قسمت کنــــــد در زندگانی
خوشـــــــــا بر حال شخص مادر او

زده این بچٌه تـــــاجی بر ســـــــــر او

چگــــــــونه یکشبه این گونه گشتهچـــــــــه بـــوده اینچنین وارونه گشته
همه اندر شگـفت از کـــــــــار ایٌـام

چگــــــونه گشته اسب سرکشی رام

خلاصه کار مـــــا درس و دعا بودبه تست و نکته فکــــــــــرم مبتلا بود
نمــــــــودم دوره هر درسی فراوانخـــــــــریدم جزوه از آینده ســــــازان
شدم درتست، حــاذق چون قلم چیشدم دکتر پس از آن نسخــــه پیچی
چو تــــــابستان شد و هنگام کنــکورهــزاران بـــــــــــــار رفتم تا لب گور
ولی ما امتحــــــــــان را خوب دادیمبه خود مــــــــــا وعدۀ مطلــوب دادیم
پذیرفتــــــــــه شدم در رشته ای نابنمی دیــــــدم چنین چیزی بجز خـواب
درآمـــد اسم من در روزنـــــــــــامهزدند عکس مــــــــــــــرا در هفته نامه
درآوردم ســـــــــــری در بین سرهابه رویــــم بـــــــــاز شد آن بسته درها
بگفتــــــــــــــا دختر همسایه تبریکبه من تقـــــدیم شد یک هدیــــۀ شیک
پـــــــدر برمن بگفتــــــــــــــا آفرینانمـــــــودی رو سفیـــــــــــــــدم نازنینا
دگـــــــــر مادر نگو با شور و شادیبگفتــــــــا پاسخم را خــــــــــوب دادی
به پــــــا بنمود جشن بـــــا شکوهیز دوش خویشتن برداشت کــــــــــوهی
شـــــــدم وارد به دانشگـــــاه تهراننمودم سعی و کوشش ها فـــــــــراوان
گــــــــرفتم مدرکـــی با نمـــرۀ خوبخریدم بهر آن یک قــــــــــاب مرغوب
نمودم قاب یعنی مــــــــــــــا فلانیممهندس گشته ایــــم و شادمــــــــانیم
به کـــــــــــار خویشتن مغرور بودمز ژرفـــــای حقــــــــــــــایق دور بودم
چو بگذشت زین قضایا چند مـــاهیز دانشگــــــاه بگرفتم گـــــــــــــــواهی
شدم مشمول و دیدم چاره ای نیستدر این دنیاچومن بیچـــــــاره ای نیست
شدم سربـــــــاز و گشتم من نظامیشدم مــــــــــامور بخش انتظـــــــــامی
شدم افسر ولی تـــــــاجی نه برسرشدم عـــــــــــــاشق ولی یاری نه دربر
بمـــــــا بگذشت بیهوده دوسالــــــی

پز عـــــــالی ولی با جیب خـــــــــــالی

گرفتـــم کارت در پایــــــــان خــدمتشدم راحـــت از آن زنـــــــــــدان نکبت
سپس در جستجــــــوی کـــــار بودمچو خیـــــل دوستـــــان بیکـــــــار بودم
بهر جـــــــــایی که شد، گشتم روانه

بــــــه شرکت یا محــــل کــــــــــارخانه

هـــــــــــزاران وعده و پیمان شنیدمولـــــــــی از آن همـــــــه خیری ندیدم
نه مـــــن وابسته بودم بر نهــــــادینه شرکت کـــــــــرده بودم در جهـــادی
نه آقــــــــــــا زاده ای بی ریش بودمنه فـــــــــــــــردی عـاقبت اندیش بودم
خلاصه هرچـــه من سگدو زدم بیشنبردم کــــــــــــــاری آخـر بـــاز از پیش
در این اوضـــــــاع و احوال پریشانبدیدم من یکـــی از قــــــوم و خویشان
که بــود او آشنا با کـــــــــــــار بازارشگـــــرد اصلیش قاچــــاق سیگــــــار
به من گفتـــــا چرا بیکـــــــار هستیچـــــرا چون دیگران سربـــــار هستی
بیا اینجـــــــــــــا به نزد دوستان باشنخواهــــــم کـــــــرد اسرار تورا فاش
بـــداد آن خویش گوشی را به دستم ز تحصیـــــــلات طرفی مـــــــن نبستم
بدیدم مــــــایه در بــــــــــــازار باشدفقط ابلــــــــه به فکــــــــــــر کار باشد
پشیمــــــان گشته ام از کردۀ خویش

نبرده علــــــم کــــــــار بـــنده را پیش

ز کـــــــار خویشتن من شرمســـارم

نمــــودم شعـــــــــــر ایـــرج را شعارم

بگویم بـــــــــــــــا رها با مدٌ و تشدید"کـه گــُــه خوردم غلط کردم ببخشید"
ندیــــــــــدم روی خوش در زندگـانیاگـــــر چـــــه رفته ایــٌــــام جــــوانی

Smileyبا تشکر از دوست خوبم ساسان برمکیSmiley

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : علیرضا حقی

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • شما پسر هستید یا دختر ؟



نویسندگان