تبلیغات
نوشته های شخصی پسرک تنها - عشق و دیوانگی
نوشته های شخصی پسرک تنها

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

عشق و دیوانگی

عشق و دیوانگی

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند ،خسته تر و كسل تر از همیشه ناگهان ذكاوت ایستاد و گفت:بیایید یك بازی بكنیم، مثلا قایم باشك. همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد: من چشم می گذارم و از آنجایی كه هیچ كس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع كرد به شمردن...یك.....دو....سه....همه رفتند تا جایی پنهان شوند!
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان كرد،خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.اصالت در میان ابرها مخفی گشت. هوس به مركز زمین رفت. دروغ گفت:زیر سنگی پنهان می شوم،اما به ته دریا رفت طمع داخل كیسه ای كه خودش دوخته بود مخفی شد.و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه.....هشتادویك همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان كردن عشق مشكل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج....نود و شش...نود و هفت.هنگامی كه دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یك بوته گل رز پنهان شد دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام و اولین كسی را كه پیدا كرد تنبلی بود،و لطافت را یافت كه به شاخ ماه آویزان بود.دروغ ته دریاچه هوس در مركز زمین یكی یكی همه را پیدا كرد به جز عشق او از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه كرد: تو فقط باید عسق را پیدا كنی و او پشت بوته گل رز است. دیوانگی شاخه چنگك مانند را از درختی كند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رزفرو كرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میا انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او كور شده بود.دیوانگی گفت من چه كردم. من جه كردم.چگونه می توانم تو را درمان كنم، عشق پاسخ داد :تو نمی توانی مرا درمان كنی اما اگر می خوهی كاری بكنی راهنمای من شو و اینگونه است كه ازآن روز به بعد عشق كور است و دیوانگی همواره در كنار اوست

How you can increase your height?
جمعه 17 شهریور 1396 10:01 ق.ظ
If you desire to take a good deal from this post then you have to apply
these techniques to your won weblog.
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 12:46 ب.ظ
Ahaa, its fastidious conversation concerning this piece of writing
here at this webpage, I have read all that, so now
me also commenting here.
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 10:40 ب.ظ
Thank you for some other magnificent post. The place else may just anyone get that kind of info
in such a perfect means of writing? I've a presentation next week,
and I am at the search for such information.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 04:08 ب.ظ
Hello, i think that i saw you visited my web site so i got
here to go back the desire?.I'm trying to find things
to improve my site!I assume its adequate to use some of your ideas!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : علیرضا حقی

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • شما پسر هستید یا دختر ؟



نویسندگان