تبلیغات باورم نکرده بودی این تمام مشکلم بود
برقرار باشی و سبز گل من تازه بمون
نفسم پیشکش تو جای من زنده بمون
باغ دل بی تو خزون موندنی باش مهربون
تو که از خود منی منو از خودت بدون
غزل و قافیه بی تو همه رنگ انتظاره
این همه شعر و ترانه همه بی عطر و بهاره
موندنی باشی همیشه لب پاییزو نبوسی
نشه پرپر شی عزیزم مهربون گلم نپوسی
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت
تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس
عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم
یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم
همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم
قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

تو را آغوش می گیرم...
هوا تاریک تر میشه...
خدا از دستای تو.... به من نزدیکتر میشه ....
زمین دور تو می گرده ... زمان دست تو افتاده...
تماشا کن سکوتتو.... عجب عمقی به شب داده

در کلاس روزگار
درسهای گونه گونه هست
درس دست یافتن به آب و نان
درس زیستن کنار این و آن
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
در کنار این معلمان و درسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست
نام اوست : مرگ
و آنچه را که درس می دهد
زندگی است ...
فریدون مشیری
غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ایت از لب پنجره عشق زمین خورد و
شكست
...با نگاهت به خدا چتر شادی وا كن و بگو با دل خود
كه خدا هست
... ! خدا هست ... !غم و اندوه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی ، بودن اندوه است
. . .زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
عاشق نشدی و گرنه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است

بی تو اینجا نا تمام افتاده ام
پخته ای بودم که خام افتاده ام
گفته بودی تا که عاقلتر شوم
آه ، می خواهی مگر کافر شوم ؟؟
فردا را خواهم دید ؟
تا غروب راهی نیست . دلتنگم ساعتی باید بروم و جمله ای باید بگویم و شاید كمی ببارم . نمیدانم امروز چرا كوچه ها كج شده اند . رو به پایان زمان یكی از من پرسید .............
تا سلام فردا چند ساعت راه است ؟ نمیدانم فردا را خواهم دید ؟ و در فردا تو را ؟ ...... نمیدانم .. نمیدانم